تاثیر کلمه الله بر سلامت انسان
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

بر اساس پژوهش های یک روانشناس برجسته هلندی، تلفظ کلمه "الله" بر سلامت انسان به ویژه بیماران تاثیر مثبت دارد. به گزارش خبرگزاری فارس، بر اساس پژوهش سه ساله پروفسور "فاندر هوفمن" روانشناس هلندی در مورد عده ای از بیماران، بیمارانی که کلمه "الله" را مرتب تلفظ می کردند، زودتر بهبود یافته اند. نتیجه این پژوهش در مورد بیماران افسرده، نمایان تر بود.

این پژوهش ثابت کرده است تلفظ "ا" در ابتدای کلمه "الله" موجب کنترل تنفس می شود. تلفظ "ل" موجب وقفه ای کوتاه در تنفس شده و سپس آن را آزاد می کند. حرف "ه" در آخر کلمه "الله" نیز موجب ارتباط ریه و قلب شده و به تنظیم ضربان قلب کمک می کند.

این جاست که می گن "الا بذکر الله تطمئن القلوب"


 
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ شهریور ،۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

The sun warms your body, but the rain cleanses the spirit. The light shows you the way, but darkness shows you the stars. Happiness enlarges your heart, yet sadness opens your soul.Living a life all depends on the way you look at it. Be blessed and be a blessing. 


رویاهای شکسته
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ شهریور ،۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

همان گونه که بچه ها با چشم های گریان اسباب بازی های شکسته ی خود را برای تعمیر و بازسازی نزد ما می آورند من نیز رویاهای شکسته ام را پیش خدا بردم چرا که او دوست من بود. اما به جای این که او را با صلح و آرامش تنها گذارم تا کارش را انجام دهد در اطراف او پرسه زدم وکوشیدم با راه وروش خودم او را کمک کنم. سرانجام کوشیدم آنها را پس بگیرم وگریان گفتم: "چگونه می توانی تااین حد آهسته پیش بروی؟" او گفت:"فرزندم چه کار میتوانم بکنم؟ تو هرگزاجازه نمی دهی که کارها در مسیر خیروصلاح تو پیش برود."


Prayer
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

Prayer

Dear God, when I have food

help me to remember the hungry;

When I have work,

help me to remember the jobless;

When I have a warm home,

help me to remember the homeless;

When I am without pain,

help me to remember those who suffer;

And remembering, help me

to destroy my self-satisfaction.

Make me concerned enough

to help, by word and deed,

those who cry out

for what we take for granted.


پنجره ای به سوی روشنایی
ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٧  کلمات کلیدی:
پنجره ی اتاقت به کدامین سو باز می شود؟آیا تا به حال به این فکر کرده ای که اگر می توانستی پنجره را جا به جا کنی آن را کجا می گذاشتی؟دیروز پنجره را باز کردم. پنجره ی اتاق من رو به سوی یک ساختمان نیمه کاره است که از هر طرف آن آجر و تیر آهن و ... نمایان است و من هر روز صبح به جای سلام به افق، به کارگران زحمتکش ساختمان رو به رو سلام مختصری عرض می کنم................! اما........... اگر قدرت آن را داشتم که منظره ی پنجره را تغییر دهم، ترجیح می دادم که آن به سوی نور و روشنایی باز می شد و هر روز سحر که پنجره را باز می کردم به خورشید زیبای صبح سلام می دادم و با مشامی پر از عطر گل یاس (و نه دود و آلودگی!) روز خود را آغاز می کردم.

راستی آیا تا به حال به این فکر کرده ای که شاید پنجره ها هم در دل خود رازی داشته باشند؟ به قول یک دوست:"سکوت پنجره دلیل نادان بودنش نیست!!"

 
 
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:
 

خدایا!

من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری...

من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری...

                                                                        امام سجاد (ع)

 


لذت
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

از خدا خواستم به من همه چیز بدهد تا از زندگی لذت ببرم....

خدا به من زندگی داد تا از همه چیز لذت ببرم!


جای پای خدا
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

 دیشب رؤیایی داشتم، خواب می دیدم که بر روی شنها راه می روم همراه با خودِ خداوند....

          تمام زندگیم را مانند فیلمی می دیدم. همانطور که نگاه می کردم دو رد پا روی پرده ظاهر شد، یکی از آنِ من و دیگری از آنِ خدا.

 دیدم که بعضی جاها فقط یک رد پا وجود دارد و اتفاقاً آن روزها مصادف با سخت ترین روزهای زندگیم بود.  گفتم: خدایا...... تو به من گفتی همیشه همراه من هستی و هیچ گاه مرا تنها نخواهی گذاشت پس چرا در لحظات سخت مرا تنها گذاشتی؟

خداوند جواب داد: فرزندم! من تو را دوست دارم و هیچ گاه و هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت. جایی که فقط یک رد پا وجود دارد.... 

             این من بودم که تو را به دوش می کشیدم.......!!

    


فریب
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:
دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌ فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌بودند، هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد . حالم را به هم میزند‌ جوابش را ندادم آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی .تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ی عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد . بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود ،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود
 
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

من اگر گاه دلم می گیرد برای آن نیست که ناسپاسم و فراموشت کرده ام.

اگر بغض گلویم را می فشارد، دلتنگ تو ام و شرمنده درگاهت.

ای که از صمیم قلب دوستت دارم! به خاطر این همه نعمت سپاسگذارم. اما مگذار گم شوم. دستم را بگیر و راه را نشانم بده. تا دل به کوچه هایی نبندم که سر انجام آن به بن بست می رسد.

به من یاد بده آن قدر محو نعمت نشوم که عطا کننده آن را از یاد ببرم. می دانم که صدایم را می شنوی. اگر این چشم ها می بیند و این گوش ها می شنود فقط به خاطر توست.

خدایا کمکم کن قطره ایمانم را به قیمت هیچ دریایی نفروشم.

خدایا! به من یاد بده که فقط تو را داشته باشم و تنها به تو دل ببندم.

مهربانا! به من یاد بده که اگر کسی تحسینم کرد تو را شکر گویم و اگر کسی به من ظلمی کرد به تو بسپارمش.

خدایا! مگذار فقط خودم را ببینم. روحم را فرا بگیر تا مغرور نعمتی نشوم که عطا کننده اش تویی.

ای زیباترین! این نعمت بزرگی را که به من عطا کرده ای از من مگیر. این که گاه از دیدن غم دیگران غمگین شوم و گاه از دیدن شادی آنها شاد، این نعمت که گاه از ته دل بخندم و گاه با تمام وجود گریه کنم

                                                          گریه ای برای دوری از تو...


← صفحه بعد